تبليغاتX
پارادوکس
 
پارادوکس
 
 
 
فقط برای اینکه پاکش نکنند.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط مهدي بشري  | 
بابا دیگه نمی خوام اینجا بنویسم . چون دارم خودمو عوض میکنم فقط امیدوارم راه رفتن خودم یادم نره!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:44  توسط مهدي بشري  | 
میگم خوب شد ما چینی نشدیم . چون اون موقع هم هممون عین هم بودیم ثانیا معلوم نبود کی خوابیم کی بیدار؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:25  توسط مهدي بشري  | 

توی شلوغی ایستاده بود تا سر استاد خلوت تر شود خیلی مضطرب بود پسر جوانی با قیافه جدی و کمی خجالتی که سومین سال در دانشگاه میگذارند تابحال برای نمره قبولی و اصلا برای نمره پیش هیچ استادی نرفته بود به نظرش اش یکجور پایین آوردن سطحش به عنوان دانشجو و از سوی دیگر ضایع کردن حق کسانی که اعتراض نمیکردند میدانست و تا بحال هر درسی را حتی اگر افتاده بود اعتراض نکرده بود ، اما این دفعه موضوع فرق میکرد روز قبل از امتحان مشکلی برایش پیش آمده بود و امتحان را خوب نداده بود و اگر این درس را پاس نمی کرد برایش خیلی گران تمام میشد و مجبور بود یک ترم دیگر به ترم هایش اضافه میشد.  سر استاد خلوت شده بود و با  ورق هایی که دستش بود ور میرفت و چند نفر داشتن فقط استاد را تماشا میکردند کمی من من کرد بعد به  استاد گفت : ببخشید استاد نمی شه به من نمره پاس رو بدین . استاد همانطور که با برگه ها ور میرفت گفت : فامیلت چیه؟ پسر فامیلش را گفت استاد در لیستش نمره پسر را نگاه کرد هشت ونیم ، در برگه دنبال فامیل پسر گشت برگه را پیدا کرد بهش داد و گفت : بیا این برگه هر جا کم داده بودم بگو من اینا تازه با کلی ارفاق تصحیح کردم . پسر نگاهی به برگه کرد و گفت : میدونم از برگه بیشتر از این نمیگیرم.شما لطف کنید به من نمره قبولی رو بدید چون در غیر این صورت به ترم هام یکی اضافه میشه و یک سالم حروم میشه. استاد گفت : من برگه هارو با دست باز تصحیح کردم خوبه خودت میگی !  نه نمیشه!  . برای پسر درخواست بیشتر از این جنبه التماس داشت و اصلا برایش قابل قبول نبود . همینطور ایستاده بود داشت فکر میکرد با بدبختی اش فکر میکرد. که دختری با عجله وارد شد میشناختش از ورودی های خودش بود زیاد درسش خوب نبود احتمالا او درس را افتاده بود دختر آمد جلو وشروع به چانه زدن به استاد کرد برای پسرخیلی عجیب بود چقدرراحت خودش را کوچک میکرد چقدر راحت دروغ میگفت حتی میگفت که ترم آخر است با اینکه حالا حالا ها درسش تمام نمیشد. احساس میکرد ارزشی که به داشتنش به خودش افتخار میکرد  در جامعه ضد ارزش است . میدانست اگر الان هم شروع میکرد تا به سطح این دختر برسد سالها طول میکشید . احساس میکرد یک چیزی از آن دختر کم دارد. استاد اسم آن دختر را گوشه لیست نوشت و به دختر گفت من به ورقت نگاه میکنم ببینم چیکار میتوانم برایت بکنم . دختر بازهم کلی استاد را خر کرد و بعد هم از اتاق بیرون آمد . پسر با صدای استاد که میگفت : آقایون خانوما اگه کار ندارن بفرمایند  بیرون  از فکر بیرون پرید . همینطور که بیرون میرفت داشت فکر میکرد که شاید باید در مورد خیلی از اعتقاداتش تجدید نظر کند.

پسنوست :  این داستان زاده تخیلمه و به هیچ استاد و دانشجویی ربطی نداره!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:47  توسط مهدي بشري  | 
خیلی دوست دارم چیزی بنویسم ... ولی دستم به کیبورد نمیره.

کل زندگیم مثل قالب وبلاگم نصفه مونده حسش نیست کاملش کنم.

پسنوشت:امروز جریمم کردن چون جایی که نوشته بودن موبایل پارک پارک کردم . آخه موبایل پارک دیگه  چیه؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:54  توسط مهدي بشري  | 
 
  بالا